آفتاب در حجاب

hossain

تو هنوز زنها و بچه‌ها را در خرابه اسکان نداده‌ای، هنور اشکهایشان را نسترده‌ای، هنوز آرامشان نکرده‌ای و هنوز گرد و غبار راه از سر و رویشان نگرفته‌ای که زنی با ظرفی از غذا وارد خرابه می‌شود. به تو سلام می‌کند و ظرف غذا را پیش رویت می‌نهد.

 بوی غذای گرم  در فضای خرابه می‌پیچد و توجه کودکانی را که مدتهاست جز گرسنگی نکشیده‌اند و جز نان خشک نچشیده‌اند، به خود جلب می‌کند.

تو زن را دعا می‌کنی وظرف غذا ا پس می‌زنی و به زن می‌گویی: «مگر نمی‌دانی که صدقه بر ما حرام است؟»

زن می‌گوید: «به خدا قسم که این صدقه نیست، نذری است بر عهده من که هر غریب و اسیری را شامل می‌شود

تو می‌پرسی که: «این چه عهد و نذری است؟

و او توضیح می‌دهد که: «در مدینه زندگی می‌کردیم و من کودک بودم که به بیماری لا‌علاجی گرفتار شدم. پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت‌ رسول الله بردند تا او و علی برای شفای من دعا کنند. در این هنگام پسری خوش سیما وارد خانه شد. او حسین فرزند آنها بود.

علی او را صدا کرد و گفت: «حسین جان! دستت را بر سر این دختر قرار ده و شفای او را از خدا بخواه.

حسین، دست بر سر من گذاشت و من بلا‌فاصاه شفا یافتم و آنچنان شفا یافتم که تاکنون به هیچ بیماری مبتلا نشده‌ام.

گردش روزگار، مرا از مدینه و آن خاندان دور کرد و در اطراف شام سکنی داد.

من ار آن زمان نذر کرده‌ام که برای سلامتی آقا حسین به اسیران و غریبان، احسان کنم تا مگر جمال آن عزیز را دوباره ببینم

تو همین را کم داشتی زینب! که از دل صیحه بکشی و پاره‌های جگرت را از دیدگانت فرو بریزی.

و حالا این سجاد است که باید تو را آرام ‌کند و این کودکانند که باید به دلداری تو بیایند.

در میان ضجه‌ها و گریه‌هایت به زن می‌گویی: «حاجت روا شدی زن! به وصال خود رسیدی.» من زینبم، دختر فاطمه و علی و خواهر حسین و این سر که بر سر دارالاماره نصب شده، سر همان حسینی است که تو به دنبالش می‌گردی و این کودکان، فرزندان حسین‌اند. نذرت تمام شدو کارت به سر انجام رسید

مقالات دیگر...

 

پیوستن به خبرنامه