عهد

بوی رمضان به مشام می رسد. مهدی جان نجوای نمناک تو را می شنوم ....و سپیده صبح لبخند می زند و کلمات "عهد" در جانم می نشیند...

...اللهم ربّ النّور العظیم...

می نشینی ...چانه ام می لزرد و سرا پرده ی جانم به اشک آراسته می شود! چشمانت پر از لبخند می شود..."در خانه ام همیشه به رویت باز است"...

می دانی چه بگویی که با کلماتت آتش به جانم بریزی!... دامی بس بزرگ از تعلقات واهی...و من گرفتار این دام! دست دراز می کنی و من تمام اندوهم را به امانت به تو می دهم! عطر حضورت فضا را آکنده است واینک...

"که باز بر سر دلدادگیت هم عهدیم/قسم به عشق کزین راه بر نمیگردیم"

می گویم : اگر باورم نمی کنی فقط بگذار بخواهمت...حتی اگر سخنی نگویی با دل آشفته ام! می گویی: شیعگی فراموشت شده...در عشق در جا میزنی!

میگویم:

" فهل یرحم الذلیل الّا العزیز؟!"

مرا می نگری و من چشمانی می یابم خونین از خودخواهی های من...از بی وفاییهای من! ...اما باز هم لبخند می زنی... میگویم:

اللهم بلّغ مولانا الامام الهادی المهدی...

دوباره سکوت و دوباره نگاه!... می گویم : یادت هست گفته بودم:

"گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا/چشم دارم که سلامی برسانی زمنش!"

نگاهم می کنی، می گویی:"خدا ما و شما را از فتنه ها به سلامت دارد و روح یقین را به ما و شما موهبت کند و از سوءعاقبتمان پناه بخشد!" آه چه می کنی با این قلب

آشفته ام؟!...

...اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه...

و من غرق غفلتم! اینک این من و این ندای دل شکستگی ام....

فالعفو، فالعفو، فالعفو،...سیّدی،سیّدی،سیّدی...

سکوت می کنی !...و سکوتت شرر به جانم می زند! جوابم را بده...لب از لب بردار و ندای ملکوتی ات را در جانم بنشان... ... به خدا خسته ام... خودت گفتی:"در خانه ام به رویت باز است"... میدانم، نامهربانی کرده ام...اما اینک که آمده ام و لجوجانه کلون باب تو را می کوبم. یک بار دیگر نگاهم کن... جگرم را به آتش بکش... سر تا پایم را بسوزان... اما لب از لب بگشا!

نگاهم می کنی با هزاران هزار حرف در چشمانت: "هل علمتم ما فعلتم بیوسف؟"

میگویم :

" العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان!"

می روی اما زمزمه هایت را می شنوم:

صبر کن چشم دلت نیل شود، می آیم / شعر من حضرت هابیل شود، می آیم

سرزمین دلتان بتکده شد پس حالا / آسمان غرق ابابیل شود، می آیم

قول دادم که بیایم، به خدا حرفی نیست / دل به آیینه که تبدیل شود، می آیم

...نگاهم تو را بدرقه می کند که مرا به میقات طور برده ای و به یادم آوری که آلوده ام، اما تو هنوز هم در قنوت وِترت دعایم می کنی....

...با تو هم پیمان می شوم و می گویم:

"اللهم عجّل لولیک الفرج"

 

پیوستن به خبرنامه