شور حسین است چه ها می کند...

بنام خدا

وقتی محرم فرارسید و مراسم های عزاداری شروع شد فکر می کردم همین قدر که بتوانم مرتب در مراسم عزاداری امام حسین(ع) شرکت کنم پیشرفت بزرگی کرده ام چرا که سال گذشته فقط دوتا نیم ساعت در مجلس دوام آورده بودم آنهم با اوضاعی که خیلی ها دیدند و یا شنیدند.

در طول مراسم، لحظه لحظه اش برایم رنگ دیگری داشت مثل بچه ها هنگامی که به جایی جدید وارد می شوند ...فکر نمی کردم توان آن را داشته باشم که فرصتی برای همراهی بچه ها بگذارم. شاید هوس شنیدن سخنرانی یا نوحه خوانی هم در ایجاد این تصور دخیل بود....گرچه بچه ها را خیلی دوست دارم و همیشه گفته ام که بچه ها برای من خود گنج - و نه مانند آن- هستند. مادرم این طور بود و من حالا حسی را که او به بچه ها داشت درک می کنم ...


شب های اول برپایی مراسم بود و من در حالی که روی صندلی نشسته بودم دخترم و دوستش را پیش چشم خود داشتم.. دخترم طبق معمول قدری نقاشی کرد و بعد سراغ موبایل من آمد و کنار دوستش که هنوز مشغول کشیدن نقاشی بود نشست، در حالیکه یک نگاه به نقاشی او داشت و نگاه دیگر به موبایل من ... از موضوع نقاشی دوستش سر در نیاورده بود ... برای همین هم کنجکاو بود بداند که او چه چیزی را نقاشی می کند ... یک بار نگاهی به من کرد و با اشاره به نقاشی دوستش گفت: مامان ببین چی کشیده . دوستش یک پرچم بزرگ سرخ کشیده و بر رویش عبارت یا حسین نوشته بود... هر دو سخت مشغول نقاشی شدند ... دختر خانم دیگری از آن سوی سالن به آنها نزدیک شد ... از نقاشی ها خوشش آمد به جمع آنها پیوست بعد دو تای دیگر و بعد چند تا شدند ... مسجد می کشیدند و گلدسته و مناره و حوض آب و پنج تن و کتیبه های روی دیوار... بزرگتر ها برای کوچکتر ها یا حسین می نوشتند تا نقاشی شان کامل شود.... با بچه ها هنوز در میان جمع نشسته بودیم و نیازی نمی دیدیم که از آنها جدا شویم. بچه ها انقدر ساکت و آرام نقاشی می کشیدند که مزاحم کسی نبودند بلکه مثل نگین در صدر مجلس می درخشیدند...

وقت نوحه خوانی رسید و چراغها خاموش شد .. دخترم رفت ..دوستش هم رفت اما دو تای دیگرماندند و گفتند ما می خواهیم نقاشی مان را تمام کنیم! من همچنان کنارشان بودم. دیدم همین طور که سرگرم گفت و شنود خودشان درباره نقاشی هایشان هستند هماهنگ با جمع سینه هم می زنند. آرام پرسیدم: دوست دارید بیاید اینجا دایره بزنیم همه با هم سینه بزنیم ... نقاشی ها را رها کردند و آمدند و از دور تا دور سالن دیگر کودکان هم امدند... از دو ساله تا نه ساله ... و من افتخار داشتم که بواسطه نزدیکی به آنها بهتر تماشایشان کنم و بیش از همه لذت ببرم از عشقی که بی نهایت زلال و بی شائبه بود ... طراوتی سر مست کننده و کیمیایی کمیاب. هرچه بگویم مثل اصل نیست ...

شب بعد دوباره با نقاشی شروع شد ..کم کم تعدادشان زیاد شد و دست به دست شدن مداد و ماژیک و بزرگ شدن دایره شان ...وقتش بود برای خودمان جایی دست و پا کنیم ... در اتاق بچه ها حال و هوا مثل همیشه نبود ... کسی آنها را به زور آنجا نگه نمی داشت تا چیزی یادشان بدهد یا ساکتشان کند. آنها با همه کوچکی شان سخت تشنه بودند که بدانند چه شد؟ چه بر سر حسین آمد؟ چرا؟ اگر کسی سؤال تکراری می کرد یا می خواست خاطره بگوید، هم دیگر را ساکت می کردند که لحظه ای را از دست ندهند یا گوشه ای را نشنیده رها نکنند... برایشان قصه گفتم ... قصه یک خانواده که چهار فرزند داشت ... از پدر و مادر و برادر بزرگتر گفتم .... تا نوبت به حسین رسید... همه جزئیات قصه را گوش کردند که چرا از مدینه با فرزندانش به سمت کوفه رفت و چرا مجبور به جنگ شد. چرا تسلیم یزید نشد و چرا مردم با او بد کردند.. گفتم که آن شب حسین چراغ را خاموش کرد تا هر که می خواهد برود و انها که ماندند چه گفتند...قصه شب عاشورا تمام شد ...فردایش مادری زنگ زد که دخترش گریه می کرد تا حتما به دنباله قصه برسد و قول گرفت که اگر نرسید در فرصتی دیگر باز هم ادامه قصه را برایش بگویم. معلوم بود که خیلی پافشاری کرده بود.

نوبت به قصه روز عاشورا رسید.. قصه حر و پشیمانی ازکار بدی که کرده بود و قصه عمو عباس که مرا یاد بچه گی های خودم انداخت وقتی که مادرم می گفت " کسی جرأت نمی کرد با عباس بجنگد" و دیدم که بچه ها هم - مثل بچگی های خودم - چقدر از شنیدن آن کیف می کردند . آنها حال و هوای بچه های امام حسین را از داشتن این عموی دلاور بخوبی حس می کردند ...از قصه نماز ظهر عاشورا تا ماجرای شام غریبان و سوختن خیمه ها ...همه را به نحوی که غباری برخاطر نازکشان ننشیند گفتم ... در این میان در ورای نگاههای معصومانه شان بسیار دیدم واز عمق دلهای پاکشان فراوان شنیدم که با لحن بچه گانه شان گفتند یا لیتنا کنا معک ... بی نیاز از آنکه من این آرزو را یادشان داده باشم .... با خود فکر می کردم در میان آنها درک عمق مظلومیت حسین چه خالصانه و راحت بود ... و چه با معنی بود سپاسگزاری از فداکاری و شهامت او در تسلیم نشدن به ظالم ... الحمد لله علی عظیم رزیتی

نقاشی ها را با جدیت رنگ می کردند ، شام غریبان را با شمع هایشان روشن کردند و این را به عشق نوشتند که:

شکر خدا ز کودکی در بین روضه ها
نام حسین فاطمه را مشق می کنیم

و این آنها بودند که با همه کاهلی مرا برسر ذوق آوردند
لحظه هایی بودکه فراموش نخواهم کرد.

اجرشان با حضرت حق

 

پیوستن به خبرنامه